پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ولی لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد….. جایی
1سالها دل طلب جام جم از ما میکرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد 2 گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا میکرد 3 مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما میکرد 4 دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد 5 گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد 6 بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد 7 این همه شعبده خویش که میکرد این جا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد 8 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد 9 فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد 10 گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟” آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت : در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند . حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند . از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند . پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند . چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند . و دو نفر به مسابقات نهایی . وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که “خدایا چرا من؟ ” و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :”چرا من؟ روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن … کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند … همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود : خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!… آنچه دلم خواست نه آن شد. آنچه خداخواست همان شد. ازتوحرکت. ازخدا برکت صلاح کار کجا ومن خراب کجا ببین تفاوت ره کزکجاست تا به کجا سلسله ی موی دوست.حلقه ی دام بلاست هرکه دراین حلقه نیست فارغ ازاین ماجراست پدری که 92 سال عمر کرده است و یا مادربزرگی که مرگ برای او به معنای آرامش است و حیات برای او یعنی سختی و درد، پس گریه ما برای چه می باشد برای وابستگی خودمان و یا عزیز بودن آن فرد؟؟ گویی ما عادت کرده ایم که وقتی عزیزی می میرد گریه و زاری کنیم و برای از دست رفتن او حسرت و دریغ بخوریم که ای کاش بود و بیشتر به او محبت می کردیم.. بیشتر دوستش می داشتیم..بیشتر به او توجه می کردیم..و حال با گریه برای نبود او وجدان ناآراممان را آسوده می کنیم که ای عزیزی که از دست رفته ای ما ترا خیلی دوست می داشتیم و .....قس الی هذا
ایرانی هستیم و عادت داریم وقتی کسی می میرد و به رحمت خدا می رود سیاه بپوشیم..برخلاف آنچه در دینمان یاد گرفته ایم که مرگ برای مومن آرامش و حیات ابدی است..ایرانی هستیم و وقتی کسی می میرد برای او آنقدر گریه می کنیم که ناراحتی اعصاب و روان می گیریم... ایرانی هستیم که دیگرانی را که مرگ عزیزان خود را با آرامش بیشتری می پذیرند و گریه و مویه نمی کنند را در فشار می گذاریم تا آنان هم در چنین شرایطی تظاهر کنند و جلوی ما اشک بریزند تا مبادا به آن ها انگ بی محبت بودن خورده شود..ایرانی هستیم و ...
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
| Design By : Pichak |


